عبدالمحمد کارگر آرام آرام سکوت‌هایش ابدی شد.


٢٨ سال معلم بود. قبل از اینکه به مدرسه بروم او معلمم بود. برایم برادر بزرگ‌تر بود.

رفت.

ناباورانه رفت.

هنوز هم حیرانم و حیرانیم و حیرانند.

خوب شد لااقل توی خاکریز خاطرات دعوتش کردم و آمد. این عکس هم مال خاکریزه.

من قبول ندارم او رفته است. یعنی نمی توانم قبول کنم.

عبدالمحمد کارگر جانباز جبهه شلمچه، معلم بود. معلم. دیروز توی گلزار شهدا نمیشد گریه نکنم. یک دل سیر اشک ریختم. خوب بود که کسی مزاحم نمیشد. وقتی مسافر، آشنا و فامیل باشد، همیشه می‌رفتم بالای قبر و برای سرازیر کردن میت داخل قبر کمک می‌دادم. حتی مادرم را خودم روانه کردم. اما دیروز نتوانستم. پاهام سست شده بود. کاش شانه‌ای بود... هنوز دلتنگم.

ماجرای دقیق تر رفتنش را که شنیدم، بیشتر سوختم.

/ 17 نظر / 27 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حجت عابدی

نا باورانه رفت . از این به بعد جایش خالی میشود . همیشه برای ورزش صبحگاهی به پارک شهر می رفتیم . نشستن با مردان جبهه رفته چیز دیگه ای است یادش بخیر آدم خوش برخورد و عالمی بود . بهش میگفتیم کارگر کارگر بچه های پارک سئوالت را پرسیدن چه بگویم ؟ بچه های مدرسه بی کرارند !!!! چه بگویم ؟ حالا که رفتی پس خبر از حال خراب برادرم برایم بیاور . بهش بگو غم از دست دادنت سخت پریشانم کرده جهان یادگار است و ما رفتنی / به گیتی نماند جز مردمی غم بزرگی است آقا مصطفی انشالله خداوند بر همه صبر عنایت کند

باران

نه ميخواهم به كسي تسليت بگويم،نه ميتوانم. خيلي برايم سخت است. هرروزكه به سربلواردانشجو ميرسم،يادم ميآيدكه بايدبه كسي سلام كنم. دراين سه شب كه ازجلومنزلش ردميشدم تاچنددقيقه فقط بغض گلويم راگرفته بود.

باران

شايدهيچ ارتباطي باهم نداشتيم. ولي خيلي احترامم ميگذاشت. چندبارقراربودخط كشي زمين واليبال جانبازان راانجام دهيم. خط كش را دادم ،خودشان خط كشي كردن. وقتي شنيدم،قشم بودم. شوكه شدم.كاشكي نشنيده بودم. اينهارامينوسم كه بغضم فروكش كند. نه تشييع رفتم،نه مجلس ختم،ونه جاي ديگر... نميتوانم.خيلي خيلي برايم سخت است. شايدكسي باور نكند. وشايدبگوينداوچكاره اش است.

باران

ديشب وقتي پارچه ها را روي ديوار منزلشان ميزدند. سرعت ماشين را كم كردم. ميخواستم فقط وفقط،بلندبلند گريه كنم و گريه كنم. ميخواستم بايستم ومنتظركسي باشم كه بيايد و مثل هميشه سلامم كند. نتوانستم و نتوانستم و نتوانستم.

باران

وقتي برادرانم را ميبينم، به ياد او مي افتم. به ياد تيم واليبال جانبازان و معلولين، به ياد گزارشي كه از جمع صميمي و دوست داشتنيشان تهيه كردم، به ياد حضورشان در سالن دانشكده. از يكي از برادرانم كه عضو تيم بود شنيدم چند جلسه آخرتمرين تيم واليبال را نمي آمد. ميگفت اگر فكر ميكردم مشكل دارد خودم ميرفتم و مي آوردمش. برادر ديگرم ميگفت:درآخرين اردو و مسابقه اي كه در جهرم برگزار شد،پيش هم خوابيديم. اينهاميگفتند و خبر از دل پر درد من نداشتند... اصلا شايد فكرش را هم نميكردند كه مرگ او براي من اينقدر مهم باشد... ولي مهم بود،آنقدر مهم كه از قشم تا گراش را نفهميدم چگونه آمدم.

احمدرضا

آقا مصطفي تسليت ما رو هم پذيرا باشيد. ان شاءالله غم آخرتون باشه

هاشم

سلام واقعیتش من هم هنوز باورم نمی شه. وقتی شندیم شکه شدم. واقعا آدم خوبی بود. خدا رحمتش کنه به شما هم تسلیت می گم

راضیه یوسفی

باور رفتن باور سختی است.حتی ممکن است تلاش برای باور رفتن تا پایان عمر انسان ادامه داشته باشد. ممنون که در وبلاگم نظر دادین.مطلبی که نوشته بودم برمی‌گشت به حال و هوای خودم،گذشته،حال و آینده‌ام هر چند من هم جزئی از این روزگارم و این اتفاق تلخی که بوقوع پیوست در نوشتن آن هم بی تاثیر نبود... باز هم تسلیت.