خاتون قصه‌های خداوند - برای مادرم

بایاد مادرم زده‌ام در زلال‌ها

از پشت دردهای اذان در بلال‌ها

 

با یاد مادرم به خودم خیره می‌شوم

جوری که دور می‌شوم از احتمال‌ها

 

هر خانه با وجود عزیزی‌ست چون بهشت

در گیر و دارها هیجان‌ها خیال‌ها

 

خاتون قصه‌های خداوند در زمین

بانوی آفتاب و غزل‌ها و قال‌ها

 

با او همیشه جهان رنگ سبز داشت

حتی کویرها به گمانم شمال‌ها

 

بوی نماز چادر او مثل مسجد است

حتی هنوز بعد هیاهوی سال‌ها

 

پشت سرم خدا به خدا هست و ناظر است

از برکت دعای شبش در هلال‌ها

 

یادم نمی‌رود که چه دیوانه تا سحر

پر می‌کشید از سر سجاده بال‌ها

 

گم می‌شدند در دل دریایی‌اش همه

اندوه‌ها و فاصله‌ها و محال‌ها

 

با یاد مادرم به سرم می‌زند کمی

پیدا کنم تمام خودم را به حال‌ها

 

از دامن محبت او پا نمی‌کشم

حتی به قیمت همه‌ی خط و خال‌ها

 

خانه هنوز گرچه پر است از نبودنت

اما پر است بغض تو در لای شال‌ها

 

نخل کمر شکسته... تو را یاد می‌کنم

مادر ببخش از زدن این مثال‌ها

 

نخل کمر شکسته... مگر زود می‌شود

خو کرد با پرنده در اوج ملال‌ها؟

 

1 مرداد ماه 1390

/ 9 نظر / 5 بازدید
Raheleh Bahador

خانه بی مادر بی چراغ است.

مسعود غفوری

خاتون قصه‌های خداوند در زمین بانوی آفتاب و غزل‌ها و قال‌ها

حسنا محمدزاده

بوی نماز چادر او مثل مسجد است حتی هنوز بعد هیاهوی سال‌ها *** سلام ممنون از حضورتون شعر زیبایی بود بهره مند شدم التماس دعا [گل]

راضیه یوسفی

خانه هنوز گرچه پر است از نبودنت اما پر است بغض تو در لای شال‌ها ... بی‌نهایت زیبا

باران

سلام شعرتون خیلی زیبا بود.کیفور شدیم. بهمون سر بزنید[گل]

SoHeYLa

سلام آقای کارگر[گل بخاطر مادرت تسلیت میگم؛واقعا یک فرشته بود،مادرم همیشه تعریفشو میکرد با یه خاطره به روزم[گل]خوشحال میشم بهم سر بزنی

مژده خدامی

سلام به دوست جدیدتون سربزنید.منتظر نظرتون هستم ممنون