سلام! مدتها قبل قول دادم غزلي براي رها بنويسم. امروز نوشتم. اما نمي‌دانم چرا تلخ نوشتم. شايد چيز ديگري بلد نيستم. ما آدم‌ها آنقدر دردهاي روحمان زياد است که فرصتي براي شادي‌ها نمي‌ماند. ببخشيد شايد با خواندن اين غزل روح‌تان غم‌آلود شود. لطفا نظرتان را در مورد شعر برايم بنويسيد.

 

رها

گاهي رهاي بغض غزل‌هاي خسته‌ام

گاهي کنار پنجره تنها نشسته‌ام

گاهي سکوت هرچه پرنده مرا شکست

گاهي شبيه گريه‌ي درهم شکسته‌ام

گاهي حضور ثانيه‌ها سخت و سوزناک

گاهي خداست همسفر پاي بسته‌ام

با دست‌هاي غمزده ام روز و ماه و سال

زنجير را به دامن دردم گسسته‌ام

من راحت از تنفس دستورهاي سرد

با انفجار شوخي و لبخند رسته‌ام

من مثل برخي از هنرآموزهاي شعر

از رنگ‌ها رهايم و بي‌دار و دسته‌ام

گفتم رها! رها شدم اما ميان درد

گفتم رها! جنون غزل بود رسته‌ام

مَردم! هزار حنجره شادي غريب مرد

مانند تمبرهاي گل سرخ بسته‌ام

مصطفي کارگر 18/9/86

 

[ ۱۳۸٦/٩/۱۸ ] [ ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ ] [ مصطفی کارگر ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

متولد فروردین 1359 در شهرستان گراش جنوب استان فارس هستم. مجموعه شعر چاپ شده: سلام گل سرخ سال 1380 روزنامه نگاری و نوشتن را هم دوست دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
آرشيو مطالب
امکانات وب