سرودن در لحظاتي که جريان سيال ذهن فعال است، فرصت‌هايي‌ست که مي‌شود زاويه‌هاي نرفته‌ي طبع خود را تجربه کنيم. دست‌يافتن به بازي‌هاي زباني و مفهومي نيز يکي از نتايج ديگر اين کار است. اما گاهي طبع آدمي دچار سکوت مي‌شود. براي رهايي از اين حالت، ذهن نياز به تمرين دارد که بتواند توانايي‌ها و داشته‌هاي خود را حفظ و حتي تقويت کند. بنابراين نوشتن و آزادگذاشتن قلم، کمک زيادي مي‌کند تا به اين مهم دست پيدا کنيم که شکلي تمريني به خود مي‌گيرد. اين آثار که در نوبت‌هاي مختلفي ارايه مي‌شود، تمرين‌هاي ادبي و شعري‌ست که هرکدام در حال  هواي خاصي ظهور پيدا کرده‌اند.

 

تمرين2

 

پرچم لبخند

 

باد پاييز وزيد آينه را پرپرکرد

ريشه لبخند غزل‌سوز مرا باور کرد

قلمم سر به گريبان تحير آويخت

کلمات نفسم را سر هر بيتي ريخت

فصل پاييز چه شاعر شدن آسان شده است

چون که سهم همه از شوخي باران شده است

شعرها سخت هماهنگ و غم‌انگيز شوند

با غم و درد و طراوت همه پاييز شوند

برگ‌ريزان خزان است خدايا برگي

مرگ‌ريزان روان است خدايا برگي

سايه‌ها همسفر هرچه تلاطم هستند

شادي آرامش جان است خدايا برگي

مادران هيچ ندارند بجز مهر و صفا

عشق منشور جهان است خدايا برگي

از تماشاي زمستاني خود فهميدم

واژه تفسير زبان است خدايا برگي

زير پا له‌شدگانيم چمن يعني هيچ

تيغ پاييز به جانيم چمن يعني هيچ

ميزها خاطره‌اي سوخته‌دارند از ميخ

با سري سخت چکش‌خورده به دست تاريخ

فهم تاريخي ما طرح سکوتش سرخ است

جلد طوفاني دريا ملکوتش سرخ است

فرصت فاصله‌ها دور شود کاش اي کاش!

فارغ از گريه‌ي يکريز شود شهر گراش

شهر بي‌روح و ترک‌خورده! خدا يارت باد

خسته‌ي فکر و غزل‌مرده! خدا يارت باد

من تو را دوست ندارم به‌خدا با اين حال

سنتي، خسته، زمين‌خورده و گاهي خوشحال

تو اگر معتقدي، فکر جوان را درياب

کوزه‌ي آب و دل و سفره‌ي نان را درياب

عده‌اي با همه ـ آري همه ـ شوخي دارند

بي خيال همه کاري همه شوخي دارند

ذهن‌شان دور و بر اهل محل مي‌چرخد

لب‌شان با عطش طعم عسل مي‌چرخد

تا برآرند دمار از نفس نااهلان!

فکرشان تا سر مريخ و زحل مي‌چرخد

باغ پاييزي احساس و پرستوهاشان

توي افسانه‌ي بي‌درد و خلل مي‌چرخد

اسب شطرنجي تصميم کلان هم انگار

توي هر کله‌ي پر پشت کچل مي‌چرخد!

ما عزادار کدام ابر خزاني باشيم؟

دوره‌گرد چه رقم حس جواني باشيم؟

ما به پاييز اگر هم بفرستيم سلام

روز برداشت شود خرمن بي‌ربط پيام

ما جوانيم و به پاييز توکل داريم

که زمستان رسد و بعد که سنبل داريم

گل جوشانده‌ي بابونه گمانم خوب است

تا که دستان ورم کرده‌ي ما مرطوب است

ما اگر پرچم لبخند کشيديم به دوش

به اميدي که نيايد خم اندوه به جوش...

5/8/86

 

 

شايد شعر ادامه پيدا کرد.

 

 

 

[ ۱۳۸٦/٩/٧ ] [ ٩:٤٩ ‎ق.ظ ] [ مصطفی کارگر ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

متولد فروردین 1359 در شهرستان گراش جنوب استان فارس هستم. مجموعه شعر چاپ شده: سلام گل سرخ سال 1380 روزنامه نگاری و نوشتن را هم دوست دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
آرشيو مطالب
امکانات وب