سلام. نیمه دوم مرداد را مشهد بودم. در انجمن ادبی مشهد هم شرکت کردم. دوستان خوب وبلاگی ام را حضوری دیدم و از حضورشان لذت بردم. مثل آقایان علیرضا بدیع و رضا عابدین زاده و.... این شعر را یک روز بعد از نماز صبح وقتی از حرم امام رضا برمی‌گشتم هتل با ديدم كودكي انگور فروش نوشتم:

 

 

 

((كودك انگور فروش))

 

ساعت، حضور ثانيه ها متن باورش

 

 

خميازه، استعاره‌ي خواب شناورش

 

ششصد قدم مسافت او بود تا حرم

 

تا مرز نور، حضرت زيباي رهبرش

 

ساعت چهار، مانده دو ساعت به آفتاب

 

تا ابتداي صبح و تلاش مكررش

 

كودك قرارداد زمين است با خدا

 

در اشتياق بغض دل تنگ معبرش

 

كودك دوباره مرثيه‌ي درد را سرود

 

در جزر و مد آه دل وديده ي ترش

 

دنبال مشتري‌ست نگاهي به او كند

 

يك جعبه باز خوشه‌ي انگور در برش

 

هر روز صبح رو به محل فروش آش

 

هي مي‌زند صدا : ((بخر انگور بهترش

 

صبحانه با پنير وكمي نان داغ و با ـ

 

يك استكان چاي، بچش طعم محشرش))

 

تا كي فرار مي‌كند از خواب و كودكي؟

 

در انتظار آمدنش چشم مادرش

 

شايد ميان خانه پدر دست بر دعاست

 

ـ با پاي گچ گرفته به همراه خواهرش ـ

 

شايد هنوز... كاش... مگر... آه آه آه...

 

اين شعر كي نوشته شود بيت آخرش؟!

 

مشهد ـ 24/5/85

[ ۱۳۸٥/٦/۱٦ ] [ ۸:۳٥ ‎ق.ظ ] [ مصطفی کارگر ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

متولد فروردین 1359 در شهرستان گراش جنوب استان فارس هستم. مجموعه شعر چاپ شده: سلام گل سرخ سال 1380 روزنامه نگاری و نوشتن را هم دوست دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
آرشيو مطالب
امکانات وب