برای دوستی که با دردش سوختم و اين را ساختم.:

 

شلاق طوفاني

 

وزيد از ابتداي لحظه‌ها تا انتها طوفان

خطوط درد را يعني نوشت از ابتدا طوفان

حكايت زخمي از تقدير بود و ماندني خسته

كه هرشب سر كنم پيشِ رفيقِ باوفا، طوفان

سرانجام تمام آرزوهايم پريشاني

نصيب شور و شوق خنده‌هايم بارها طوفان

براي همنشيني با سكوتي خانمان‌كش، بود

ميان گريه‌ها در خلوت بستر، دعا طوفان

چه اوقاتي كه من با درد روحم راه مي‌رفتم

به آن سمتي كه مي‌آورد باران فنا طوفان

تو مي‌داني و من مي‌دانم آوار وجودي را

كه روي خاك مي‌ريزد شبيه برگ با طوفان

خدايا كاش صبح ديگري ظاهر نمي‌كردي

كه دايم رهسپر باشم چو رعد از آه تا طوفان

دگرگونم دگرگونم عقابِ بال مي‌خواهم

كه يا من هيبت او بشكنم با ضجه يا طوفان...

كجا بر شانه‌ام تاب نسيمي بود؟ اما تو

زدي بر هستي افسانه‌ام شلاق يا طوفان!

نمانده يك تلاطم بيشتر تا صد فروپاشي

براي مجلس معراج من خيز و بيا طوفان!

خلاصه مي‌شود حالا تمام كوله‌بارم در

كمي خلوت، نفس، آتش، خزان، باران، خدا، طوفان...

 

زمان سرايش: از 28 اسفند82 تا 25 فروردين83

 

مصطفي كارگر

 

[ ۱۳۸۳/٧/٢٦ ] [ ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ ] [ مصطفی کارگر ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

متولد فروردین 1359 در شهرستان گراش جنوب استان فارس هستم. مجموعه شعر چاپ شده: سلام گل سرخ سال 1380 روزنامه نگاری و نوشتن را هم دوست دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
آرشيو مطالب
امکانات وب