سلام دوستان همراه!

اين غزل را در حال و هواي بعد از زيارت كربلا و هنگام برگشت از عتبات عاليات در اتوبوس سرودم. شعر را با توجه به آن حال و هوا بخوانيد.

 

 

مسافران همه خاموش، بي‌صدا، خسته

 

دل از تبسم پيوسته شاد و پا خسته

 

سري به سمت چپ و راست مي‌كند بازی

 

و چشم ديگري از لحن اين دو جا، خسته

 

به چنگ برده فرو در هم از هجوم سكوت

 

شكايت صف انگشت مرده يا خسته

 

زبان روشن اين دشت، مشكي و سوزان!

 

در آن تلاقي انسان و لحظه‌ها: خسته!

 

قلم براي تماشا نشسته بود، اما

 

دلش گرفت و شد از وضع ماجرا خسته

 

و بغض كرد و لبي تر نكرد از صحبت

 

به حال سجده فقط ساده گفت: ها! خسته

 

مصطفي كارگر

 

 

عراق ـ بصره

شنبه ـ 23/1/83

ساعت يك و نيم بعد از ظهر

 

 

نقد هم بفرماييد

 

[ ۱۳۸۳/٥/۱٠ ] [ ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ ] [ مصطفی کارگر ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

متولد فروردین 1359 در شهرستان گراش جنوب استان فارس هستم. مجموعه شعر چاپ شده: سلام گل سرخ سال 1380 روزنامه نگاری و نوشتن را هم دوست دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
آرشيو مطالب
امکانات وب