سلام!

گاهي دل اينجوري حرف مي زند:

بم بار دگر ز غصه آزاد شود

پرجوش و خروش و از نو آباد شود

آوار فقط براي من مي ماند

روزي که شبم يکسره فرياد شود.

شعر: مرضيه اژدري

 

و دل من هم ناگهان اينطور خودش را ابراز کرد:

رخم سياه و پناهم به دست عباس است

دلم غريب و نگاهم به دست عباس است

شکسته پاي قرارم ولي به شوق حرم

ببين! ادامه‌ي راهم به دست عباس است

مرا به دست خودش مي‌برد به پابوسش

تمام عزت و جاهم به دست عباس است

به ياد روز زيارت نمودنش مستم

براي اينکه رفاهم به دست عباس است

به اسم عالي باب الحوائجي سوگند

که اشک و ناله و آهم به دست عباس است

مرا به مجلس عشقش گدا صدا بزنيد

که قلب فاطمه خواهم به دست عباس است

اميدواري چشم تر و گناهانم

حساب آن همه با هم به دست عباس است

 

التماس دعا!

 

اين رباعي هم از خودم براي بم:

دل با شر و شور گريه‌ها محرم شد

سر با نفس خاک ازل همدم شد

اي واي و صدافسوس که ماقبل رديف

اينبار دگر قافيه غم با بم شد

 

اگر نقد بفرماييد خوشحال مي شوم.

[ ۱۳۸٢/۱٠/٢٥ ] [ ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ ] [ مصطفی کارگر ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

متولد فروردین 1359 در شهرستان گراش جنوب استان فارس هستم. مجموعه شعر چاپ شده: سلام گل سرخ سال 1380 روزنامه نگاری و نوشتن را هم دوست دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
آرشيو مطالب
امکانات وب