فقط همین دیدارها امیدبخش هستند. وگرنه در این دنیا که چیزی نیست تا بخواهی دل به آن خوش کنی! جز شعر و دل و کلام و محبت و ... همین!

 

و اینک یک غزل:

هر کس هر نظری داشت عنوان بفرماید. خوشحال می شوم.

 

درد زمانه مثل هميشه کشيدنی ست

اين قرص مانده با من و هر شب جويدنی ست!

بيرون ز مرز حوصله يعنی وجود من

رنگ از مدار صورت زردم پريدنی ست

از حس همسفر شدن و انس با خودم

در حيرتم چگونه چنين ميوه چيدنی ست

شطرنج خانه های سفيدش همه سياه!

اقبال سبز با سند دل خريدنی ست

بانو! چقدر ميل... نمی دانم – ای خدا –

گاهی چقدر حال و هوايم شنيدنی ست

من مثل يک دهانه ی آتشفشانی ام

سردم، ولی مذاب درونم چشيدنی ست

درد زمانه... مُردم از اين حرف لعنتی!

تا کی هجوم گريه ی پيوسته ديدنی ست؟

حق السکوت چشم و لب و دست و هستی ام

در... در... در آ... در آتش و ماندن تپيدنی ست

اين نکته گوش کن و برو رو به هر کجا

با خلق ِ من نهايت هر آفريدنی ست!

[ ۱۳۸٢/۸/٢٠ ] [ ٧:۳۸ ‎ب.ظ ] [ مصطفی کارگر ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

متولد فروردین 1359 در شهرستان گراش جنوب استان فارس هستم. مجموعه شعر چاپ شده: سلام گل سرخ سال 1380 روزنامه نگاری و نوشتن را هم دوست دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
آرشيو مطالب
امکانات وب