سلام!

فعلاٌ نتونستم شعر يا داستان کسی رو بزنم. ولی دو غزل را از خودم تقديم می‌کنم که اميدوارم مقبول بيفتد.

اما قبل از اينکه شعرم رو بزنم می‌خواستم خبر بدهم که صادق رحمانی ـ شاعر بزرگ همشهری‌مان ـ مجموعه شعرهای پدرش را با عنوان سرود آفتاب چاپ کرده که هم با کلاس هست و هم برای اهل معنا می‌تواند مورد استفاده قرار گيرد. بعداٌ بيشتر در مورد اين کتاب صحبت خواهم کرد و شعرهايی هم از آن خواهم زد.

 

اين هم غزلی از خودم:

يادم نمی‌رود که به زخمم نمک زدی

گنجشک بی پناه دلم را کتک زدی

يادم نرفته است... و يادم نمی‌رود

روزی که ناشيانه به زخمم نمک زدی

لای کتاب‌های قديمم نوشته بود:

امروز هم دوباره چو ديروز چک زدی

در کوچه حرف‌های قشنگت زياد بود

در خانه چون کلوچه برايم کپک زدی

خيلی شناسنامه‌ی کارت مشوش است

حتی به خود ـ هميشه‌ی بيچاره! ـ تک زدی

می‌خواستی مطالعه‌ی ديگران کنی

در جهل تازه ماندی و حرف از درک زدی

من در مصاف قلب تو خود را نباختم

بود آرزوی من! که تو آن را محک زدی

۳۱/۴/۸۲

 

 ------------------------------

 

بالا بيار دست شکسته دعا کن از اول

با عاشقانه حرف زدن ادعا کن از اول

سجاده را که ياد گرفتی بيا کمی خود را

فوراْ به درد حادثه‌ها مبتلا کن از اول

دريا به چشم هيچ کسی با کوير محرم نيست

دريا... کوير... نه! به يکی آشنا کن از اول ـ

دل را، که ساختار همين تکه آيه‌ها از اوست

حالا درست! نور خدا را صدا کن از اول

حيف است اين وجود عزيزی که در همه برپاست

مرداب لحظه‌ها بشود! جاده پا کن از اول

۳۰/۴/۸۲

فعلاْ با اجازه!

[ ۱۳۸٢/٥/۱۸ ] [ ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ] [ مصطفی کارگر ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

متولد فروردین 1359 در شهرستان گراش جنوب استان فارس هستم. مجموعه شعر چاپ شده: سلام گل سرخ سال 1380 روزنامه نگاری و نوشتن را هم دوست دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
آرشيو مطالب
امکانات وب