هميشه حرف های آدم مثل هم نيست. گاهی هم اينگونه نتيجه می دهد:


(1)
تنها هستم ببين! خدايا مددی
سوگند به آبروی زهرا مددی
من با نفس زمين دلم می گيرد
تنگ است دلم برای بالا مددی

(2)
من بنده ی خوار و بی پناهم يارب
شرمنده ام و غرق گناهم يارب
از شدت درد بی کسی می سوزم
ويرانه نشين روسياهم يارب

(3)
تا صبح که نور می زند از خود دم
مانند تبسم قشنگ شبنم
در خلوت شب کنار يک بقچه ی بغض
من معنی گرم گريه را می فهمم

(4)
من صاحب سوز يک دل سوزانم
با چشم پر از ابر، غزل می خوانم
مضمون تمام شعرهايم درد است
ديوانه ی گريه های بی پايانم

(5)
يارب نگهی که از گنه پاک شوم
چون ابر ز فيض گريه نمناک شوم
بالی بزنم به کوچه باغ ملکوت
در پيش علی ساکن افلاک شوم

(6)
من با نفس فرشتگان خرسندم
در جشن سحر لب از سخن می بندم
روزی اگر از دلم بخواهی بروم
يکسر به پناه گريه می پيوندم

تا بعد!
[ ۱۳۸٢/٧/٢٧ ] [ ٦:٢٥ ‎ق.ظ ] [ مصطفی کارگر ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ

متولد فروردین 1359 در شهرستان گراش جنوب استان فارس هستم. مجموعه شعر چاپ شده: سلام گل سرخ سال 1380 روزنامه نگاری و نوشتن را هم دوست دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
آرشيو مطالب
امکانات وب